با اجازه بی اجازه ، می نویسم برای تو
بانوی هیچکس
من به دنبالت می گردم
شاید روزی تو را
از لابه لای تمام پنهان
پیدا کنم
بانوی هیچکس
من به دنبالت می گردم
شاید روزی تو را
از لابه لای تمام پنهان
پیدا کنم
احساس سنگيني دارد ديوار.
مي تواند و نمي خواهد كه تكيه گاه باشد ؛
منتظر است ، بيهوده و نااميد. منتظر عبور دوباره ي آن سايه كه همه ي روشنايي ها از او بود.
پس به نام هر چه نور و روشني ، دوستت دارم رها ... بانوی همه نور...
آغاز سفر دشوار نبود. اما
گفتن بدرود چون زهری به کامم می نشست.
خشکنای گفتنم کلامی ندارد که بدرقه ات کند.
آغاز سفر دشوار نبود. اما
دیدن سایه چشم خورشید را هم می زند.
خشکنای دیده ام هم دیگر از اشک خالی شد.
آغاز سفر دشوار نبود. اما...
این همه لطف بود مرا
دٍی رام نجوایی شدم پر...
امروز رامم و آرام
فانوس به دست،
با سکوتی نه چندان پایدار
که سلطنت می کرد شروع کردم
سحر بود و سرد
دختر آریایی مرا به فروردینگان زیبا رساند
کو به کو، لحظه به لحظه
کسی مرا منتظر نبود!
با عطشی مضاعف دوباره کوچیدم
ناگاه سویدای دلم مرا به نیمه شب رساند
چقدر شبیه تو بود!
بی چتـــر، فانوس به دست، زیر بــــــاران
به تمامی آنچه باید رسیدم
می گفتند سرد است و طولانی
یلدا را می گویم
و اکنون آنچه هست حاصل مهر نیمه شب است
در بلندترین شب سال به بانوی هیچ کس رها